زمين و دنيا پنج بهونه زندگيت رو بگو ،چي ميگي؟ **
*اگه میشه در قسمت نظرات بهونه های خودتون رو بنویسید.ممنون میشم

از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
اه اي خداي قادر بي همتا
يك دم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
تنها تو آگهي و تو ميداني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
اه اي خدا چگونه تو را گويم
كه از جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب ز آستان جلال تو
گوئي اميد جسم دگر دارم
اه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاد عالم هستي را
بنماي روي و از دل بستان
شوق گناه و نفس پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود به غير تو روي ارد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي مبحس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
اه اي خداي قادر بي همتا

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تب كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران
بعد از اين از تو ديگر هيچ نخواهم
نه درودي نه پيامي نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
زآنكه ديگر نه تو آني نه تو آني

ساده مي خندد، ساده مي پوشد...........
دل من از تبار ديوارهاي گلي است ساده مي افتد،
ساده مي شكند، ساده مي ميرد.......
دل من اما سخت مي گيرد

مي نشست ارام ، چون خاكستري تب دار
باد نقش سايه ها را در حياط هر دم
زيرو و رو مي كرد
پيچ نيلوفر چو دودي موج مي زد بر سر ديوار
در ميان كاج ها جادو گر مهتاب
با چراغ بيفروغش ميخزيد ارام
گويي او در گور ظلمت
روح سرگردان خود را جستجو ميكرد
خسته از تشويش و خاموشي
گفتم اي خواب ، اي سرانگشت كليد باغ هاي سبز
چشمهايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش
ببر با خود مرا به سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي
در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
در اين تنهايي تنها وتاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند
شبم را روز كن در زير سر پوش سياهي ها
چه ميجويد نگاه من چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان ميگريزم به كنجي ميخزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها به بيمار دل خود ميدهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط
حقارت
به دامانم دو صد پيرايه بستند
در سكوت قلب من دستي
دانه اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي......
اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
اي خدا بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كه او پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من
اي دريغا در دلم! افسرد
با هم از پيچ و خم سبز گياه ،تا ته پنجره بالا برويم
و ببينيم خدا،
پشت اين پنجره ها
لحظه اي كاشته است
تا خدا فاصله اي نيست بيا،
با هم از غربت اين ناداني
سوي انديشه ادراك افق
مثل يك مرغ غريب
لحظه اي ،پر بزنيم
.....
كاش مي شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف هاي مهاجر مي شد
يا همان فهم عجيب گل سرخ
يا همين پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال
تا خدا فاصله اي بود اگر
من چه ميدانستم كه اقاقي زيباست؟
يا گل سرخ ، پر از راز خداست؟
من...
به پرواز خدا در دل من ، در دل تو
مثل هر صبح پر از آيه و نور، بارها! معتقدم
و قسم مي خورم اين بار ، به هر آيه نور
،تا خدا
فاصله اي نيست ، بيا